تبليغاتX
ایرانیان

ایرانیان

همه حق دارند تا جایی که دیگران حق ندارند

مامان و بابا داشتند تلویزیون تماشا می کردند که مامان گفت: "من خسته ام و دیگه دیر وقته، میرم که بخوابم".

مامان بلند شد، به آشپزخانه رفت و مشغول تهیه ساندویچ های ناهار فردا شد، سپس ظرف ها را شست، برای شام فردا از فریزر گوشت بیرون آورد، قفسه ها را مرتب کرد، شکرپاش را پرکرد، ظرف ها را خشک کرد و در کابینت قرار داد و کتری را برای صبحانه فردا از آب پر کرد. بعد همه لباس های کثیف را در ماشین لباسشویی ریخت، پیراهنی را اتو کرد و دکمه لباسی را دوخت. اسباب بازی های روی زمین را جمع کرد و دفترچه تلفن را سرجایش در کشوی میز برگرداند. گلدان ها را آب داد، سطل آشغال اتاق را خالی کرد و حوله خیسی را روی بند انداخت. بعد ایستاد و خمیازه ای کشید، کش و قوسی به بدنش داد و به طرف اتاق خواب به حرکت درآمد، کنار میز ایستاد و یادداشتی برای معلم نوشت، مقداری پول را برای سفر شمرد و کنارگذاشت و کتابی را که زیر صندلی افتاده بود برداشت. بعد کارت تبرکی را برای تولد یکی از دوستان امضا کرد و در پاکتی گذاشت، آدرس را روی آن نوشت و تمبر چسباند؛ مایحتاج را نیز روی کاغذ نوشت و هر دو را در نزدیکی کیف خود قرارداد. سپس دندان هایش رامسواک زد.

باباگفت: "فکرکردم گفتی داری میری بخوابی"

و مامان گفت: "درست شنیدی دارم میرم."

سپس چراغ حیاط را روشن کرد و درها را بست. پس از آن به تک تک بچه ها سر زد، چراغ ها را خاموش کرد، لباس های به هم ریخته را به چوب رختی آویخت، جوراب های کثیف را در سبد انداخت، با یکی از بچه ها که هنوز بیدار بود و تکالیفش را انجام می داد گپی زد، ساعت را برای صبح کوک کرد، لباس های شسته را پهن کرد، جا کفشی را مرتب کرد و شش چیز دیگر را به فهرست کارهای مهمی که باید فردا انجام دهد، اضافه کرد. سپس به دعا و نیایش نشست.

در همان موقع بابا تلویزیون را خاموش کرد و بدون اینکه شخص خاصی مورد نظرش باشد گفت: "من میرم بخوابم" و بدون توجه به هیچ چیز دیگری، دقیقاً همین کار را انجام داد!
نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 21:8 توسط شاهین|

روزی خانمی در حال بازی گلف بود که توپش تو جنگل افتاد. او دنبال توپ رفت و دید که یک قورباغه در تله گیر کرده است.
قورباغه به او گفت : اگر مرا از این تله آزاد کنی سه آرزوی تو را برآورده می کنم .
زن قورباغه را آزاد کرد و قورباغه گفت : "متشکرم" ولی من یادم رفت بگویم شرایطی برای آرزوهایت هست؛ هر آرزویی داشته باشی شوهرت 10 برابر آن را میگیرد.
زن گفت :....

اشکال ندارد !
زن برای اولین آرزویش میخواست که زیباترین زن دنیا شود !
قورباغه اخطار داد که شما متوجه هستید با این آرزو شوهر شما نیز جذابترین مرد دنیا می شود و تمام زنان به او جذب خواهند شد ؟
زن جواب داد : اشکالی ندارد من زیباترین زن جهان خواهم شد و او فقط به من نگاه میکند !
بنابراین اجی مجی ....... و او زیباترین زن جهان شد !
برای آرزوی دوم خود، زن میخواست که ثروتمندترین زن جهان باشد !
قورباغه گفت : این طوری شوهرت ثروتمندترین مرد جهان خواهد شد و او 10 برابر از تو ثروتمندتر می شود.
زن گفت اشکالی ندارد ! چون هرچه من دارم مال اوست و هرچه او دارد مال من است ...
بنابراین اجی مجی ....... و او ثروتمندترین زن جهان شد !
سپس قورباغه از آرزوی سوم زن سوال کرد و او جواب داد :
من دوست دارم که یک سکته قلبی خفیف بگیرم.....
نوشته شده در سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 23:7 توسط شاهین|

فردا روز تولدمه و یکسال پیرتر می شم.این کیک هم از طرف خودم برای خودمه..البته از تعداد شمعها هفت تا دونه باید کم بشه...

عکس تولد

نوشته شده در یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 23:13 توسط شاهین|

 دکتر حسابی در کنار انیشتین

روزی یکی از دانشجویان که اهل نروژ بود سوالی از من پرسید که استاد شما که از جهان سوم آمده اید بگوئید که چگونه جایست.فورا و بدون آمادگی قبلی جوابی به او دادم که روز به روز به آن بیشتر اعتقاد پیدا میکنم..به او گفتم جهان سوم جایی است که اگر بخواهی کشورت آباد شود باید خانه ات را خراب کنی و اگر خانه ات را آباد خواستی باید کشورت را ویرانه کنی......(دکتر حسابی)

عكس كمیابی از دكتر حسابی و انیشتین.jpg

  

نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 23:26 توسط شاهین|

فقیر به دنبال شادی ثروتمند و ثروتمند به دنبال آرامش زندگی فقیر است.کودک به دنبال آزادی بزرگتر و بزرگتر به دنبال سادگی کودک است.پیر به دنبال قدرت جوانی و جوان در پی تجربه سالمند است.آنان که رفته اند در آرزوی بازگشت  و آنان که مانده ان در رویای رفتن....خدای من کدامین پل در کجای دنیا شکسته است که هیچ کس به مقصد نمی رسد. ؟

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 22:30 توسط شاهین|

در یک سحرگاه سرد ماه ژانویه، مردی وارد ایستگاه متروی واشینگتن دی سی شد و شروع به نواختن ویلون کرد.
این مرد در عرض ?? دقیقه، شش قطعه ازبهترین قطعات باخ را نواخت. از آنجا که شلوغ ترین ساعات صبح بود، هزاران نفر برای رفتن به سر کارهایشان به سمت مترو هجوم آورده بودند.
سه دقیقه گذشته بود که مرد میانسالی متوجه نوازنده شد. از سرعت قدمهایش کاست و چند ثانیه ای توقف کرد، بعد با عجله به سمت مقصد خود براه افتاد.
یک دقیقه بعد، ویلونزن اولین انعام خود را دریافت کرد. خانمی بی آنکه توقف کند یک اسکناس یک دلاری به درون کاسه اش انداخت و با عجله براه خود ادامه داد.
چند دقیقه بعد، مردی در حالیکه گوش به موسیقی سپرده بود، به دیوار پشت سر تکیه داد، ولی ناگهان نگاهی به ساعت خود انداخت وبا عجله از صحنه دور شد،
کسی که بیش از همه به ویلون زن توجه نشان داد، کودک سه ساله ای بود که مادرش با عجله و کشان کشان به همراه می برد. کودک یک لحظه ایستاد و به تماشای ویلونزن پرداخت، مادر محکم تر کشید وکودک در حالیکه همچنان نگاهش به ویلون زن بود، بهمراه مادر براه افتاد، این صحنه، توسط چندین کودک دیگرنیز به همان ترتیب تکرار شد، و والدینشان بلا استثنا برای بردنشان به زور متوسل شدند.
در طول مدت ?? دقیقه ای که ویلون زن می نواخت، تنها شش نفر، اندکی توقف کردند. بیست نفر انعام دادند، بی آنکه مکثی کرده باشند، و سی و دو دلار عاید ویلون زن شد. وقتیکه ویلون زن از نواختن دست کشید و سکوت بر همه جا حاکم شد، نه کسی متوجه شد. نه کسی تشویق کرد، ونه کسی او را شناخت.
هیچکس نمیدانست که این ویلون زن همان”جاشوا بل” یکی از بهترین موسیقی دانان جهان است، و نوازنده ی یکی از پیچیده ترین قطعات نوشته شده برای ویلون به ارزش سه ونیم میلیون دلار، میباشد.
جاشوا بل، دو روز قبل از نواختن در سالن مترو، در یکی از تاتر های شهر بوستون، برنامه ای اجرا کرده بود که تمام بلیط هایش پیش فروش شده بود، وقیمت متوسط هر بلیط یکصد دلار بود.

این یک داستان حقیقی است،نواختن جاشوا بل در ایستگاه مترو توسط واشینگتن پست ترتیب داده شده بود، وبخشی از تحقیقات اجتماعی برای سنجش توان شناسایی، سلیقه و الوویت های مردم بود.

نتیجه: آیا ما در شرایط معمولی وساعات نامناسب، قادر به مشاهده ودرک زیبایی هستیم؟ لحظه ای برای قدردانی از آن توقف میکنیم؟ آیا نبوغ وشگرد ها را در یک شرایط غیر منتظره میتوانیم شناسایی کنیم؟

یکی از نتایج ممکن این آزمایش میتواند این باشد،
اگر ما لحظه ای فارغ نیستیم که توقف کنیم و به یکی از بهترین موسیقی دانان جهان که در حال نواختن یکی از بهترین قطعات نوشته شده برای ویلون است، گوش فرا دهیم ،چه چیز های دیگری را داریم از دست میدهیم؟

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آذر 1390ساعت 18:59 توسط شاهین|

 

امروز یاد دوران کودکی و خاطرات و گردشهای دو نفری با بابا افتادم.برای همین شعر زیر را که توسط مدیر محترم وبلاگ باغ گل صد برگ برایم ارسال شده بود که با سپاس و اجازه از ایشان تقدیم میکنم به پدر مهربانم که هر روز بیشتر از دیروز دلتنگشم اینو اشکهای چشمام که دارن آروم آروم روی کیبورد میریزن گواهی میدن: 

 عکس   پدر

قسمت نشد باتو کمی گفتگو کنم
با این دل شکسته تورا روبرو کنم
قسمت نشد که لحظه ی غمگین رفتنت
با اشک ها مسیر تورا شستشو دهم
بوسیدنت که هیچ ،بغل کردنت که هیچ
حتی نشد تورا به دل سیربو کنم
از یادها گذشتی و در بادها گم شدی
حالا حضور تورا کجا جستجو کنم
قسمت نشد،تو رفتی و من مانده ام که باز
باید تمام عمر تورا آرزوکنم

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آبان 1390ساعت 22:15 توسط شاهین|

تقدیم به همسرم به مناسبت سالگرد ازدواجمان

من مردی بودم از دیار عاشقانُ.شهر گنبدهای فیروزه ای.با دلی سرشار از امید. با بازویی پرتوان ازکار و دستانی که لانه کبوتر و بهار بود.وتو دختری بودی نجیب و ساده و پاکتر از زلال شبنم در عصمت سحر. با دلی به وسعت دریا .سرشار از آرزوهای بزرگ و دستانی با بوی نان و برکت و زندگی .خدای بزرگ را شکر که آمدند و به رسم و سنت دیرین گفتند شنیدند. با سلام و صلوات.مادرم با احساس تبریک گفت و پدرم چه سخت هیجانش را مهار کرد.من و تو تپش قلبهایمان را در پوشش شرم و عرق و گلبرگی از شبنم پنهان کردیم.عشق از گلخانه دل قد کشید و من همان موقع خنده را در انتهای نگاهت دیدم.و اینچنین بود که زیباترین غزل زندگیم سروده شد...

نوشته شده در چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت 17:21 توسط شاهین|

حالا دیگر سردی غربت شانه هایم را می لرزاند.و باور هرگز ندیدن چشمهای همیشه مهربانت بر دلم سنگینی می کند.حالا باورم شد که دیگر دستان مهربان و گرمت نیست تا آرامش را به قلبم هدیه کند.هزار بار شرمندگی و هزاران بار افسوس برایم ماندکه وقت پر کشیدن بر بالینت حاضر نبودم.شاید آن موقع که قلب مهربانت برای آخرین بار تیر کشید و قبل از آنکه به سوی قبله سجده کنی با خود گفتی کاش پسرم اینجا بود.و اگر نبود مصیبت عظمای حسین بن علی (ع)در کربلا و شرم از صبربی مثال زینب کبری (س) در فراق تو جز به مرگ راضی نمیشدم...

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390ساعت 19:11 توسط شاهین|

تقدیم به پدر خوبم که ۳۵ روزه داغدارش هستم:

می خواهم امشب از ماه قول بگیرم که هر وقت دلم برایت تنگ شد

 در دایره حضورش تو را به من نشان دهد

 می خواهم امشب با رازقی ها عهد ببندم

 هر وقت دلم هوای تو را کرد

 عطر حضور مهربان تو را با من هم قسمت کنند

 می خواهم امشب با دریای خاطره ها قرار بگذارم

 که هروقت امواج پر تلاطم یادها خواستند قایق احساس مرا بشکنند

 دست امید و آرزوی تو مرا نجات دهد

 می خواهم امشب با تمام قلب هایی که احساس مرا می فهمند و می شنوند

 پیمان ببندم که هر وقت صدای قلب بی قرار م را هم شنیدند

 عشقم را سوار بر ضربانهای بی تابی به تو برسانند

نوشته شده در جمعه بیست و دوم مهر 1390ساعت 14:5 توسط شاهین|

تو رفتی

بی خداحافظی

و اندوهت هنوز دل را

 گاهی

 آزار می دهد،

  خجالت کشیدم که بگویم همیشه،

خجالت کشیدم که بگویم همیشه از نبودنت رنج می کشم.

باورش سخت است که نیستی،

نیستی تا بار رنج های بزرگ  کودکت را بر شانه های کوچکش حس کنی ،

نیستی تا دستهای کوچک کودکت را بفشاری و بگویی هنوز هم زیباست!

نیستی تا شانه هایت تکیه گاهی برای سرم باشد

 و پیراهنت اشک هایم را با  تارو پودش از گونه های خیسم برباید.

نیستی دیگر

 هرگز!!

باید باورم بشود

و من خجالت می کشم

خجالت می کشم که

 بی تو

بی تونفس می کشم

بی تو راه می روم

بی تو می خندم

بی تو در آغوش می کشم

....

من هنوز هم خجالت می کشم

خجالت می کشم از روی تو

از نگاه تو

که دیگر نیست

اما هست.

اما باقی است.

تا همیشه...

تا ابد.......

در ذهنم.

در خیالم.

در رویاهای شبانه ام.

من هنوز هم تو را در آغوش می کشم

هر شب

و

  هنوز هم خجالت می کشم

من بی تو اگر چه زنده ام ، اما در حقیقت مرده ام .

نوشته شده در شنبه شانزدهم مهر 1390ساعت 15:47 توسط شاهین|

باز هم پنجشنبه ای دیگرو باز حسرت زیارت مزار پدر...

داغ مانده دلم**داغ یک هجرت زود**

                                                 داغ مانده به دلم ** داغ یک حسرت و آه**

داغ مانده به دلم ** داغ یک بی پدری

                                                داغ مانده به دلم ** داغ یک غربت دور **

داغ مانده به دلم ** داغ یک بوسه او

                                                  داغ مانده به دلم **  داغ یک نگاه او 

بیست و هفت روز از رفتنش گذشت و برای من روز به روز این جدایی سختتر و دردناکتر می شود.چه سخت است که دیگر عزیزی-مهربانی و پدری را فقط در رویاهای شبانه جستجو کردن.چه سخت است دیگر حس نکردن گرمای دستان پدر.چه سخت است دیگر میهمان مهربانی های پدر نبودن و چه سخت است دیگر نداشتن اشتیاق میزبانی از پدر....

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم مهر 1390ساعت 16:13 توسط شاهین|

امروز اولین پنجشنبه پس از مراسم هفت پدر نازنینمه.پدرخوبم متاسفانه من راهم دوره و نمی تونم به زیارت خاکت مفتخر بشم.منو ببخش و تحفه ناقابل زیر رو از من قبول کن...

تقدیم به پدرم که قدم به راه بی بازگشت گذاشت:

 ۵نج شنبه ها  به یاد آنان که نیستند و زمانی بودند سپری می شود و تمام عشق به آنان در حضور بر سر مزاری و خواندن فاتحه ای و دادن خیراتی و قطرات اشکی و حسرتی جاوید از نداشتنشان ،خلاصه می شود....!

و دیگر دستی نیست تا با گرمیش مست شوی....نمی دانم شاید به شانه هایش تکیه می کردی...دیگر شانه های چون کوه استوارش نیست تا شانه هایت خرد نشود در زیر بار دردهای زندگی....دیگر نگاه مهربانی نیست تا آرامشت بخشد....دیگر آغوشش نیست تا مست شوی در آن همه شکوه و عظمت و زیبایی....

دیگر نیست او که تو

که تو...!

که تو........!

که ....................................................................تو

دیگر نیست او که تو دوستش داشتی،عاشقانه.!!!!

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 17:7 توسط شاهین|

تقدیم به پدرخوبم که مسافر دیار سایه ها شد.

زود رفتی و منو که غم غربت داشتم به غمی مضاعف و ابدی مبتلا کردی.دلتنگ دستای گرمتم.دلتنگ نگاه مهربونت.دلتنگ خوشحالیت وقتی میومدم اصفهان خونه شما.دلتنگ صدای مهربونت که پشت تلفن می گفتی چطوری بابا.توی بیمارستان که تب داشتی وقتی پارچه خیس روی پاهات گذاشتم میخواستم پاهاتو ببوسم نذاشتی بابای خوبم نگار حسابی دلتنگته و سراغ میگیریه میگه باباجان کجاست.به بچه ۴ ساله چی بگم .نمیدونم........دلتنگم بابا حسابی دلتنگم....

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت 17:7 توسط شاهین|

در زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود، فضیلت ها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند، آنها از بی کاری خسته و کسل شده بودند.
ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت بیایید یک بازی بکنیم مثل قایم باشک.
همگی از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا فریاد زد، من چشم می گذارم و از آنجایی که کسی نمی خواست دنبال دیوانگی برود همه قبول کردند او چشم بگذارد.
دیوانگی جلوی درختی رفت و چشم هایش را بست و شروع کرد به شمردن .. یک .. دو .. سه .. همه رفتند تا جایی پنهان شوند.
لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد، خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد، اصالت در میان ابرها مخفی شد، هوس به مرکز زمین رفت، دروغ گفت زیر سنگ پنهان می شوم اما به ته دریا رفت، طمع داخل کیسه ای که خودش دوخته بود مخفی شد و دیوانگی مشغول شمردن بود هفتاد و نه … هشتاد … و همه پنهان شدند به جز عشق که همواره مردد بود نمی توانست تصمیم بگیرید و جای تعجب نیست چون همه می دانیم پنهان کردن عشق مشکل است، در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید نود و پنج … نود و شش. هنگامی که دیوانگی به صد رسید عشق پرید و بین یک بوته گل رز پنهان شد.

دیوانگی فریاد زد دارم میام. و اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود زیرا تنبلی، تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود و بعد لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود، دروغ ته دریاچه، هوس در مرکز زمین، یکی یکی همه را پیدا کرد به جز عشق و از یافتن عشق نا امید شده بود. حسادت در گوش هایش زمزمه کرد تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او در پشت بوته گل رز پنهان شده است.
دیوانگی شاخه چنگک مانندی از درخت چید و با شدت و هیجان زیاد آن را در بوته گل رز فرو کرد و دوباره و دوباره تا با صدای ناله ای دست کشید عشق از پشت بوته بیرون آمد درحالی که با دستهایش صورتش را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد شاخه به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند او کور شده بود! دیوانگی گفت من چه کردم؟ من چه کردم؟ چگونه می توانم تو را درمان کنم؟ عشق پاسخ داد تو نمی توانی مرا درمان کنی اما اگر می خواهی کمکم کنی می توانی راهنمای من شوی.
و اینگونه است که از آنروز به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره همراه اوست! و از همانروز تا همیشه عشق و دیوانگی به همراه یکدیگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند …

نوشته شده در دوشنبه سی و یکم مرداد 1390ساعت 10:47 توسط شاهین|

زاهد و درویشی که مراحلی از سیر و سلوک را گذرانده بودند و از دیری به دیر دیگر سفر می کردند، سر راه خود دختری را دیدند در کنار رودخانه ایستاده بود و تردید داشت از آن بگذرد. وقتی آن دو نزدیک رودخانه رسیدند دخترک از آن ها تقاضای کمک کرد. درویش بی درنگ دخترک رابرداشت و از رودخانه گذراند.
دخترک رفت و آن دو به راه خود ادامه دادند و مسافتی طولانی را پیمودند تا به مقصد رسیدند. در همین هنگام زاهد که ساعت ها سکوت کرده بود خطاب به همراه خود گفت:«دوست عزیز! ما نباید به جنس لطیف نزدیک شویم. تماس با جنس لطیف برخلاف عقاید و مقررات مکتب ماست. در صورتی که تو دخترک را بغل کردی و از رودخانه عبور دادی.» درویش با خونسردی و با حالتی بی تفاوت جواب داد: « من دخترک را همان جا رها کردم ولی تو هنوز به آن چسبیده ای و رهایش نمی کنی.»
نوشته شده در جمعه چهاردهم مرداد 1390ساعت 22:32 توسط شاهین|

رسم است که در ایام کریسمس و در واقع آخرین ماه از سال میلادی چهار شمع روشن مینمایند، هر شمع یک هفته میسوزد و به این ترتیب تا پایان ماه هر چهار شمع میسوزند، شمعها نیز برای خود داستانی دارند. امیدواریم با خواندن این داستان امید در قلبتان ریشه دواند.

شمع ها به آرامی می سوختند، فضا به قدری آرام بود که می توانستی صحبتهای آن ها را بشنوی.

اولی گفت: من صلح هستم! با وجود اين هيچ کس نمی تواند مرا برای هميشه روشن نگه دارد. فکر میکنم به زودی از بین خواهم رفت. سپس شعله اش به سرعت کم شد و از بين رفت.

دومی گفت: من ايمان هستم! با اين وجود من هم ناچارا مدتی زيادی روشن نمی مانم، و معلوم نیست تا چه زمانی زنده باشم، وقتی صحبتش تمام شد نسيم ملايمی بر آن وزيد و شعله اش را خاموش کرد.

شمع سوم گفت: من عشق هستم! ولی آنقدر قدرت ندارم که روشن بمانم. مردم مرا کنار می گذارند و اهميت مرا درک نمی کنند، آنها حتی عشق ورزيدن به نزديکترين کسانشان را هم فراموش می کنند و کمی بعد او هم خاموش شد.

ناگهان … پسری وارد اتاق شد و شمع های خاموش را ديد و گفت: چرا خاموش شده ايد؟ قرار بود شما تا ابد بمانيد و با گفتن اين جمله شروع کرد به گريه کردن. سپس شمع چهارم گفت: نترس تا زمانی که من روشن هستم می توانيم شمع های ديگر را دوباره روشن کنيم. من اميد هستم!

کودک با چشمهای درخشان شمع اميد را برداشت و شمع های ديگر را روشن کرد.

چه خوب است که شعله اميد هرگز در زندگيتان خاموش نشود. هر يک از ما می توانيم اميد، ايمان، صلح و عشق را حفظ و نگهداری کنيم.

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390ساعت 18:25 توسط شاهین|

پيرمردي تنها در مينه سوتا زندگي مي كرد . او مي خواست مزرعه سيب زميني اش راشخم بزند اما اين كار خيلي سختي بود .تنها پسرش كه مي توانست به او كمك كند در زندان بود پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد
پسرعزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني بكارم من نمي خواهم اين مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت هميشه زمان كاشت محصول را دوست داشت. من براي كار مزرعه خيلي پير شده ام. اگر تو اينجا بودي تمام مشكلات من حل مي شد من مي دانم كه اگر تو اينجا بودي مزرعه را براي من شخم مي زدي
دوستدار تو پدر

پيرمرد اين تلگراف را دريافت كرد
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان كرده ام
۴ صبح فردا ۱۲ نفر از مأموران Fbi و افسران پليس محلي ديده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اينكه اسلحه اي پيدا كنند
پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت كه چه اتفاقي افتاده و مي خواهد چه كند ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سيب زميني هايت را بكار، اين بهترين كاري بود كه از اينجا مي توانستم برايت انجام بدهم

هيچ مانعي در دنيا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصميم به انجام كاري بگيريد مي توانيد آن را انجام بدهيد
مانع ذهن است . نه اينكه شما يا يك فرد كجا هستيد

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم تیر 1390ساعت 23:5 توسط شاهین|

پیش فرض مدت زيادي از تولد برادر ساكي كوچولو نگذشته بود . ساكي مدام اصرار مي كرد به پدر و مادرش كه با نوزاد جديد تنهايش بگذارند

پدر و مادر مي ترسيدند ساكي هم مثل بيشتر بچه هاي چهار پنج ساله به برادرش حسودي كند و بخواهد به او آسيبي برساند . اين بود كه جوابشان هميشه نه بود . اما در رفتار ساكي هيچ نشاني از حسادت ديده نمي شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم براي تنها ماندن با او روز به روز بيشتر مي شد ،‌ بالاخره پدر و مادرش تصميم گرفتند موافقت كنند .

ساكي با خوشحالي به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . امالاي در باز مانده بود و پدر و مادر كنجكاوش مي توانستند مخفيانه نگاه كنند و بشنوند . آنها ساكي كوچولو را ديدند كه آهسته به طرف برادر كوچكترش رفت. صورتش را روي صورت او گذاشت و به آرامي گفت : ني ني كوچولو ، به من بگو خدا چه جوريه ؟ من داره يادم ميره !

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم تیر 1390ساعت 0:8 توسط شاهین|

فردی از پروردگار در خواست کرد تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد

خداوند پذيرفت
او را وارد اتاقی نمود که جمعی از مردم در اطراف ديگ بزرگ غذا نشسته بودند
همه گرسنه نا اميد و در عذاب بودند
هر کدام قاشقی داشت که به ديگ می رسيد
ولی دسته قاشقها بلند تر از بازوی آنها بود
به طوری که نمی توانستند قاشق را به دهانشان برسانند
عذاب آنها وحشتناک بود !
آنگاه خداوند گفت :
اکنون بهشت را به تو نشان می دهم
او به اتاق ديگری که درست مانند اولی بود وارد شد
ديگ غذا ...
جمعی از مردم ...
همان قاشقهای دسته بلند ...
ولی در آنجا همه شاد و سير بودند
آن مرد گفت : نمی فهمم !!!
چرا مردم اينجا شادند
در حالی که در اتاق ديگر بد بختند؟
با آنکه همه چيزشان يکسان است؟
خداوند تبسمی کرد و گفت :
خيلی ساده است
در اينجا آنها ياد گرفته اند که يکديگر را تغذيه کنند
هر کسی با قاشقش غذا در دهان ديگری می گذارد
چون ايمان دارد که کسی هست که در دهانش غذايی بگذارد


نوشته شده در پنجشنبه دوم تیر 1390ساعت 18:49 توسط شاهین|

به مناسبت روز پدر تقدیم به پدرم که چشم به راه دستان گرم و نگاه مهربانش هستم و به رئیسم که معرفت و مردانگی اش برایم ستودنیست :

پدرم اين جوري بود وقتي من :

4 ساله كه بودم فكر مي كردم پدرم هر كاري رو مي تونه انجام بده .

5 ساله كه بودم فكر مي كردم پدرم خيلي چيزها رو مي دونه .

6 ساله كه بودم فكر مي كردم پدرم از همة پدرها باهوشتر.

8 ساله كه شدم ، گفتم پدرم همه چيز رو هم نمي دونه.

10 ساله كه شدم با خودم گفتم ! اون موقع ها كه پدرم بچه بود همه چيز با حالا كاملاً فرق داشت.

12 ساله كه شدم گفتم ! خب طبيعيه ، پدر هيچي در اين مورد نمي دونه .... ديگه پيرتر از اونه كه بچگي هاش يادش بياد.

14 ساله كه بودم گفتم : زياد حرف هاي پدرمو تحويل نگيرم اون خيلي اُمله .

16 ساله كه شدم ديدم خيلي نصيحت مي كنه گفتم باز اون گوش مفتي گير اُورده .

18 ساله كه شدم . واي خداي من باز گير داده به رفتار و گفتار و لباس پوشيدنم همين طور بيخودي به آدم گير مي ده عجب روزگاريه .

21 ساله كه بودم پناه بر خدا بابا به طرز مأيوس كننده اي از رده خارجه

25 ساله كه شدم ديدم كه بايد ازش بپرسم ، زيرا پدر چيزهاي كمي درباره اين موضوع مي دونه زياد با اين قضيه سروكار داشته .

30 ساله بودم به خودم گفتم بد نيست از پدر بپرسم نظرش درباره اين موضوع چيه هرچي باشه چند تا پيراهن از ما بيشتر پاره كرده و خيلي تجربه داره .

40 ساله كه شدم مونده بودم پدر چطوري از پس اين همه كار بر مياد ؟ چقدر عاقله ، چقدر تجربه داره .

50 ساله كه شدم حاضر بودم همه چيز رو بدم كه پدر برگرده تا من بتونم باهاش دربارة همه چيز حرف بزنم ! اما افسوس كه قدرشو نتونستم خيلي چيزها مي شد ازش ياد گرفت !

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم خرداد 1390ساعت 23:56 توسط شاهین|

خانه دوست کجاست؟ در فلق بود که پرسید سوار
آسمان مکثی کرد
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شنها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:
"نرسیده به درخت
کوچه باغی است که از باغ خدا سبز تر است
و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ، سر به در می آرد
پس به سمت گل تنهایی می پیچی
دو قدم مانده به گل
پای فواره جاوید اساطیر زمان می مانی
و تو را ترسی شفاف فرا می گیرد
در صمیمیت سیال فضا، خش خشی می شنوی
کودکی می بینی
رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه نور
و از او می پرسی خانه دوست کجاست؟

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم خرداد 1390ساعت 22:40 توسط شاهین|

تقدیم به مادرم که دلتنگ دیدنشم و به همسرم که گرمای زندگیم شد:

پسربچه ای از مادرش پرسید:چرا تو گریه می کنی؟
مادر جواب داد برای اینکه من زن هستم.
او گفت: من نمی فهمم!مادرش اورا بغل کرد و گفت: تو هرگز نمی فهمم
بعد پسربچه از پدرش پرسید:چرا به نظر می آـید که مادر بی دلیل گریه می کند.
همه زنها بی دلیل گریه می کنند!این تمام چیزی بود که پدر می توانست بگوید.
پسربچه کم کم بزرگ و مرد شد.اما هنوز درشگفت بود که چرا زنها گریه می کنند؟
سرانجام او مکالمه ای با خدا انجام داد و وقتی خدا پشت خط آمد،او پرسید:
خدایا چرا زنها به آسانی گریه می کنند؟
خدا پاسخ داد:وقتی من زن را آفریدم،گفتم او باید خاص باشد
من شانه هایش را آنقدر قوی آفریدم تا بتواند وزن جهان را تحمل کند
و در عین حال شانه هایش را مهربان آفریدم تا آرامش بدهد.
من به او یک قدرت درونی دادم
تا وضع حمل و بی توجهی که بسیاری اوقات از جانب بچه هایش به او می شود را تحمل کند.
من به او سختی را دادم که به او اجازه می دهد وقتی که همه تسلیم شدند او ادامه بدهد
و از خانواده اش به هنگام بیماری و خستگی و بدون گله و شکایت مراقبت کند.
من به او حساسیت عشق به بچه هایش را در هر شرایطی حتی وقتی بچه اش او را به شدت آزار داده است ارزانی داشتم.
من به او قدرت تحمل اشتباهات همسرش را دادم و او را از دنده همسرش آفریدم تا قلبش را حفظ کند.
من به او عقل دادم تا بداند که یک شوهر خوب هرگز به همسرش آسیب نمی رساند.
اما گاهی اوقات قدرتها و تصمیم گیری هایی را برای ماندن بدون تردید در کنار او امتحان می کند.
سرانجام اشک را برای ریختن به او دادم.
این مخصوص اوست تا هروقت که لازم شد از آن استفاده کند.
پسرم می بینی که زیبایی زن در لباسهایی که می پوشد
ودر شکلی که دارد یا به طریقی که موهایش را شانه می زند نیست.
زیبایی زن باید در چشمانش دیده شود.
چون درچه ای است به سوی قلبش، جائیکه عشق سکونت دارد.

 

نوشته شده در سه شنبه سوم خرداد 1390ساعت 6:36 توسط شاهین|

زنی سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند.

یکروز تصمیم گرفت میزان علاقه ای که دامادهایش به او دارند را ارزیابی کند.

یکی از دامادها را به خانه اش دعوت کرد و در حالی که در کنار استخر قدم میزدند از قصد وانمود کرد که پایش لیز خورده و خود را درون استخر انداخت.

دامادش فوراً شیرجه رفت توی آب و او را نجات داد.

فردا صبح یک ماشین پژو ٢٠۶ نو جلوی پارکینگ خانه داماد بود و روی شیشه اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»

زن همین کار را با داماد دومش هم کرد و این بار هم داماد فوراً شیرجه رفت توی آب و جان زن را نجات داد.

داماد دوم هم فردای آن روز یک ماشین پژو ٢٠۶ نو هدیه گرفت که روی شیشه اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»

نوبت به داماد آخری رسید.

زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت.

اما داماد از جایش تکان نخورد.

او پیش خود فکر کرد وقتش رسیده که این پیرزن از دنیا برود پس چرا من خودم را به خطر بیاندازم؟

همین طور ایستاد تا مادر زنش در آب غرق شد و مرد.

فردا صبح یک ماشین بی ام ‌و آخرین مدل جلوی پارکینگ خانه داماد سوم بود که روی شیشه اش نوشته بود:«متشکرم! ازطرف پدر زنت»

نوشته شده در یکشنبه یکم خرداد 1390ساعت 21:3 توسط شاهین|

خانمی وارد داروخانه می‏شه و به دکتر داروساز می‏گه که به سیانور احتیاج داره! داروسازه می‏گه واسه چی سیانور می‌‌خوای؟
خانمه توضیح می‏ده که لازمه شوهرش را مسموم کنه!
چشم‌های داروسازه چهارتا می شه و می‏گه: خدا رحم کنه! خانوم من نمی‌تونم به شما سیانور بدم که برید و شوهرتان را بکُشید! این بر خلاف قوانینه! من مجوز کارم را از دست خواهم داد...
هر دوی ما را زندانی خواهند کرد و دیگه بدتر از این نمی‏شه! نه خانوم، نـــه! شما حق ندارید سیانور داشته باشید و حداقل من به شما سیانور نخواهم داد.
بعد از این حرف خانمه دستش رو می‏بره داخل کیفش و از اون یه عکس می‏آره بیرون... عکسی که در اون شوهرش و زن داروسازه توی یه رستوران داشتند شام می‌خوردند. داروسازه به عکسه نگاه می کنه و می‏گه: چرا به من نگفته بودید که نسخه دارید؟!

نوشته شده در شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390ساعت 17:5 توسط شاهین|

جنایت کاری که یک آدم را کشته بود، در حال فرار و آوارگی، با لباس ژنده و پر گرد و خاک و دست و صورت کثیف، خسته و کوفته ، به یک دهکده رسید.
چند روزی چیزی نخورده و بسیار گرسنه بود.
او جلوی مغازه میوه فروشی ایستاد و به پرتقال های بزرگ و تازه خیره شد.
اما بی پول بود.
بخاطر همین دو دل بود که پرتقال را به زور از میوه فروش بگیرد یا آن را گدایی کند.
دستش توی جیبش تیغه چاقو را لمس می کرد که به یکباره پرتقالی را جلوی چمشش دید.
بی اختیار چاقو را در جیب خود رها کرد و.... پرتقال را از دست مرد میوه فروش گرفت.
میوه فروش گفت : بخور نوش جانت ، پول نمی خواهم
سه روز بعد آدمکش فراری باز در جلو دکه میوه فروش ظاهر شد.
این دفعه بی آنکه کلمه ای ادا کند ،صاحب دکه فوراً چند پرتقال را در دست او گذاشت، فراری دهان خود را باز کرده گوئی میخواست چیزی بگوید، ولی نهایتاً در سکوت پرتقال ها را خورد و با شتاب رفت.
آخر شب صاحب دکه وقتی که بساط خود را جمع می کرد، صفحه اول یک روزنامه به چشمش خورد.
میوه فروش مات و متحیر شد وقتی که عکس توی روزنامه را شناخت.
عکس همان مردی بود که با لباسهای ژنده از او پرتقال مجانی میگرفت.
زیر عکس او با حروف درشت نوشته بودند قاتل فراری و برای کسی که او را معرفی کند نیز مبلغی بعنوان جایزه تعیین کرده بودند.
میوه فروش بلافاصله شماره پلیس را گرفت.
پلیس ها چند روز متوالی در اطراف دکه در کمین بودند.
سه چهار روز بعد مرد جنایتکار دوباره در دکه میوه فروشی ظاهر شد، با همان لباسی که در عکس روزنامه پوشیده بود.
او به اطراف نگاه کرد، گوئی متوجه وضعیت غیر عادی شده بود.
دکه دار و پلیس ها با کمال دقت جنایتکار فراری را زیر نظر داشتند.
او ناگهان ایستاد و چاقویش را از جیب بیرون آورده و به زمین انداخت و با بالا نگهداشتن دو دست خود به راحتی وارد حلقه محاصره پلیس شده و بدون هیچ مقاومتی دستگیر گردید.
موقعی که داشتند او را می بردند زیر گوش میوه فروش گفت : "آن روزنامه را من پیش تو گذاشتم، برو پشتش را بخوان".
سپس لبخند زنان و با قیافه کاملاً راضی سوار ماشین پلیس شد.
میوه فروش با شتاب آن روزنامه را بیرون آورد و در صفحه پشتش، چند سطر دست نویس را دید که نوشته بود :
من دیگر از فرار خسته شدم از پرتقالت متشکرم .
هنگامی که داشتم برای پایان دادن به زندگیم تصمیم میگرفتم، نیکدلی تو بود که بر من تاثیر گذاشت.
بگذار جایزه پیدا کردن من ،جبران زحمات تو باشد.
نوشته شده در شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390ساعت 0:9 توسط شاهین|

یک روز آموزگار از دانش‌آموزانى که در کلاس بودند پرسید آیا مى‌توانید راهى غیرتکرارى براى ابراز عشق، بیان کنید؟ برخى از دانش‌آموزان گفتند بعضی‌ها عشقشان را با بخشیدن معنا مى‌کنند. برخى «دادن گل و هدیه» و «حرف‌هاى دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شمارى دیگر هم گفتند که «با هم بودن در تحمل رنج‌ها و لذت بردن از خوشبختى» را راه بیان عشق مى‌دانند. در آن بین، پسرى برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را براى ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهى تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانى که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول براى تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتى به بالاى تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند. یک قلاده ببر بزرگ، جلوى زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکارى به همراه نداشت و دیگر راهى براى فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرأت کوچک‌ترین حرکتى نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریاد زنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه‌هاى مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند. داستان به اینجا که رسید دانش‌آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. راوى اما پرسید: آیا مى‌دانید آن مرد در لحظه‌هاى آخر زندگى‌اش چه فریاد مى‌زد؟ بچه‌ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! راوى جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم، تو بهترین مونسم بودى. از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود». قطره‌هاى بلورین اشک، صورت راوى را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست‌شناسان مى‌دانند ببر فقط به کسى حمله مى‌کند که حرکتى انجام مى‌دهد و یا فرار مى‌کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک، با فدا کردن جانش پیشمرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه‌ترین و بى‌ریاترین‌راه پدرم براى بیان عشق خود به مادرم و من بود...

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390ساعت 20:41 توسط شاهین|

بغض كرده و ناراحت دستهای مادر را لای انگشتانش گرفته بود و می گفت : "ای كاش من جای تو بودم..." برخلاف پدر، مادر تبسم كرد و گفت : "این حرفها چیه مرد؟ دكترها گاهی اوقات اشتباه می كنند ... مطمئن باش - برخلاف تشخیص دكترها كه گفتند فقط شش ماه زنده ای- تا شصت سال دیگه می مونم." و پدر با لحنی غمگین گفت : "اگر برای تو اتفاقی بیفته، من یك دقیقه هم زنده نمی مونم."
پسر یازده ساله كه اینها را می شنید، اگر چه برای مادرش ناراحت بود، اما از باوفا بودن پدرش شادمان بود...
پسرك (كه حالا با مادر بزرگش زندگی می كرد) روبروی عكس مادر خدا بیامرزش نشست و گفت : "مامانی بابا دروغگو بود" آن سوی شهر، پدر كه درست دو روز بعد از چهلم تجدید فراش كرده بود، با زن جوان جدیدش خوش بود.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1390ساعت 21:35 توسط شاهین|

دو خط موازي زاييده شده اند پسركي در كلاس درس آنها را روي كاغذ كشيد آن وقت دو خط موازي چشمانشان به هم افتاد و در همان يك نگاه قلبشان تپيد و مهر يكديگر را در سينه جاي دادند خط اولي نگاه پرمعنا به خط دومي كرد و گفت : ما مي توانيم زندگي خوبي داشته باشيم .... خط دومي از هيجان لرزيد خط اولي : .... و خانه اي داشته باشيم در يك صفحه دنج كاغذ . من روزها كار مي كنم . مي توانم خط كنار جاده اي متروك شوم ... يا خط كنار يك نردبان

خط دومي گفت : من هم مي توانم خط كنار گلدان چهارگوش گل سرخ شوم . يا خط كنار يك نيمكت خالي در يك پارك كوچك و خلوت ! چه شغل شاعرانه اي .... !

در همين لحظه معلم فرياد زد : « دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند و بچه ها تكرار كردند . »

نوشته شده در شنبه دهم اردیبهشت 1390ساعت 21:57 توسط شاهین|

زنی با سر و صورت کبود و زخمی  سراغ دکتر روانشناس میره ..
دکتر می پرسه : چه اتفاقی افتاده؟
خانم در جواب میگه: دکتر، دیگه نمی دونم چکار کنم. هر وقت شوهرم عصبانی و ناراحت میاد خونه، منو زیر مشت و لگد له می کنه و عصبانیتش رو سر من خالی می کنه !!!
دکتر گفت: خب دوای دردت پیش منه : هر وقت شوهرت عصبانی و ناراحت اومد خونه، یه فنجون چای سبز بردار و شروع کن به قرقره کردن. و این کار رو ادامه بده.
دو هفته بعد،اون خانم با ظاهری سالم و سرزنده پیش دکتر برگشت !!!
خانم گفت: دکتر، پیشنهادتون فوق العاده بود. هر بار شوهرم عصبانی و ناراحت اومد خونه، من شروع کردم به قرقره کردن چای و شوهرم دیگه به من کاری نداشت!!!
دکتر گفت: میبینی؟! اگه جلوی زبونت رو بگیری خیلی چیزا خود به خود حل میشن !
نوشته شده در جمعه نهم اردیبهشت 1390ساعت 7:21 توسط شاهین|


آخرين مطالب
» مادرانه...
» سه آرزو...
» تولد...
» جهان سوم...
» پل...
» درک زیبایی...
» آرزو یا حسرت...
» هدیه به همسر...
» چهل روز بیقراری...
» امشب...
Design By : Pars Skin